۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

دختر کوچولو

دختر کوچولو قبلا نا‌ یه روز یه پسری رو توی کوچه دیده بود که بازی میکرد. دختر کوچولو از پسر خوشش اومد. چند ماه طول کشید که دختر کوچولو شجاعتشو جم کرد که بره به پسر کوچولو بگه منم تو بازیت راه بده. رفت سراغش که بگه بیا با هم بازی کنیم. اما پسر کوچولو تو این چند ماه بد جوری تو بازی زخمی شده بود. جای زخماش هنوز بزرگ رو تنش موند بود. رفته بود پشت یه دیوار نشسته بود. اخمشو تو هم کرده بود. پسر کوچولو تا دختر کوچولو رو دید که داره میاد سنگ طرفش پرت کرد. دختر کوچولو گفت آخه چرا سنگ میزنی‌؟ می‌خواستم بهت بگم که بیا بازی کنیم.

پسر کوچولو داد زد که من دیگه نمی‌خوام بازی کنم. من بازی رو دوست ندارم. سنگ دختر کوچولو رو یه زخم کوچولو کرده بود. دختر کوچولو گریه کنون رفت خونشون. اما صبح باز بار اولی‌ که پسر کوچولو رو دیده بود یادش اومد. باز رفت سراغ پسر کوچولو. پسر کوچولو پشت دیوار نشسته بود. تا دختر کوچولو رو دید یه سنگ طرفش پرت کرد.

دختر کوچولو بازم گریه کنون رفت خونشون.

دختر کوچولو بازم چند بار دیگه رفت سراغ پسر کوچولوی پشت دیوار. اما پسر کوچولو باز سنگ پرت کرد.

بیچاره دختر کوچولو. سنگهای پسر کوچولو دختر کوچولو رو هم بد جور زخم کرد.دختر کوچولو بازی نکرده زخم شده بود.

یه روز دختر کوچولو دیگه نرفت سراغ پسر. خودش رفت یه دیوار پیدا کرد و پشتش نشست. یه پسر کوچولوی دیگه اومد سراغ دختر کوچولو پشت دیوار. دختر کوچولو یه سنگ رو برداشت و پرت کرد طرفش...

۱ نظر: